قلب شیشه ایی
آنكه سامان غزل هايم ااز اوست بي سرو سامانيم را حس نكرد
اگر روزی تو را می یافتم در ناکجاهایت سرم را با دو دستم می نهادم پیش پاهایت پر از تقویم های کهنه کردم خانه خود را به امیدی که اینک ناامیدم از تماشایت تو با من بودی از آغاز یعنی خواب می رفتم تکان میداد اگر گهواره ام را موج رویایت اگر چه عاشقم اما تو ای آینه باور کن نمی فهمم دلیل وعده امروز و فردات تو اصلا جای من حالا بگو با من چه می کردی اگر چون برگ می پوسید روزی آرزوهایت؟ عبدالجبار کاکایی نفس سوخته ام شعله ور است دلم آلوده خون جگر است آن چه در پاي غمت ريخته ام همت سوخته بال و پر ات تاب آيينه ندارد نفسم تفس سوختگان گرمتر است سينه صافي آيينه دلان هر سحر جلوه آه و اثر است نفس سوخته عبدالجبار کاکایی
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری
| Design By : Night Melody |


